‏نمایش پست‌ها با برچسب گفتگو و مصاحبه های جالب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب گفتگو و مصاحبه های جالب. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۶, شنبه

صحبت‌های هیفاء وهبی، خواننده مشهور عرب درمورد کتاب دعایش!!

صحبت‌های هیفاء وهبی، خواننده مشهور عرب درمورد کتاب دعایش!!

«هیفاء وهبی» خواننده سرشناس لبنانی طی گفتگویی که هفته گذشته با یک مجله مصری انجام داد، به معرفی خود و بیان برخی از خصوصیات و اشیاء و کارهای مورد علاقه خود پرداخت...

«هیفاء وهبی» خواننده سرشناس لبنانی طی گفتگویی که هفته گذشته با یک مجله مصری انجام داد، به معرفی خود و بیان برخی از خصوصیات و اشیاء و کارهای مورد علاقه خود پرداخت.
وی در ادامه این گفتگو در پاسخ به پرسشی در مورد وسایل شخصی که او هیچگاه آن را ترک نمی کند، گفت: یکی از چیزهایی که هیچ وقت از من جدا نمی شود، کتاب اذکار و دعا است. حتی هنگام سفر یکی از وسایلی که در کیف دستی ام آن را حمل می کنم و از آن محافظت می کنم، اين کتاب مخصوص ادعیه دینی است. البته گذرنامه، شیشه عطر، جعبه دستمال کاغذی، کارت های بانکی و غیره نیز در کیف دستی من یافت می شود.
گفتنی است چندی پیش در خبری که توسط پایگاه های خبری مختلف اعلام شد، آمده بود: «هیفاء وهبی» که به مصر سفر کرده بود، هنگامی که برای بازدید به مسجد «الحسین» رفت، حجاب به سر کرد و در صف نمازگزاران ایستاد و در نماز جماعت شرکت کرد!!
در همان زمان روزنامه «الجمهوريه» چاپ مصر، مدعی شد که این خواننده لبنانی شیعه شده است. این روزنامه نوشت: دليل اينکه گفته می‌شود «هیفاء وهبي» شيعه شده اين است که او از ميان مساجد متعدد شهر قاهره، او مسجد «الحسين» را که يکی از مساجد پرجمعيت شيعيان است برگزيده و با پوشش کامل بدون اينکه شناخته شود به موسسات خيريه رفت و آمد کرده و به آنها کمک مالی می‌کند.

گفتگو با خاطره اسدی بازیگر جوان سینمای ایران

خاطره اسدی، بازیگر 27 ساله سینمای ایران است كه این روزها فیلم «هفت دقیقه تا پاییز» ساخته علیرضا امینی با بازی وی اكران شده است. این بازیگر جوان سینما كار خود را با بازی در فیلم «دیشب باباتو دیدم آیدا»ی صدر عاملی آغاز كرد و تاكنون با وجود گزیده‌كاری، یكی از بازیگران بااستعداد به شمار می‌رود. به بهانه حضور او در فیلم «هفت دقیقه تا پاییز» درباره كارنامه كاری وی و نقش‌هایی كه تاكنون در سینما و تلویزیون بازی كرده، به گفتگو پرداختیم.

تا جایی كه می‌دانم شما تحصیلات مرتبط با حرفه بازیگری دارید. انتخاب این حرفه به چه زمانی برمی‌گردد؟
من از بچگی می‌دانستم كه در رشته هنر فعالیت خواهم كرد. به همین دلیل در بیشتر شاخه‌ها همچون نقاشی،‌ سفالگری، عكاسی، موسیقی و... تا حدودی فعالیت كردم. در حدود 14 سالگی به كلاس‌های بازیگری صدا و سیما رفتم و از آنجا به بعد این حرفه برایم جدی شد. در همان زمان دوره‌های این كلاس را گذراندم و در سال 81 هم در دانشگاه هنر و معماری در همین رشته ادامه تحصیل دادم.

اولین كار سینمایی شما حضور در فیلم «دیشب بابا تو دیدم آیدا» بود.
آقای صدر عاملی برای این فیلم فراخوان داده بود و فكر می‌كنم تمام همكلاسی‌های دانشگاه برای این كار تست داده بودند، البته هانیه توسلی كار تست از هنرجویان را انجام می‌داد. خوشبختانه قبول شدم. از همان ابتدا هم قرار بود در نقش ساناز بازی كنم كه از نتیجه آن خیلی راضی هستم.

برای حضور در این حرفه در خانواده مخالفت‌هایی نداشتید؟

اتفاقا‍ پدرم خیلی مخالف بود. حتی چند بار پیش از آن برای بازیگری تست دادم و حتی قبول ‌شدم، اما او نمی‌پذیرفت. وقتی قرار شد كه در كار صدرعاملی بازی كنم، وی حدود 2 ساعت با پدرم صحبت كرد كه خوشبختانه بعد از این موضوع به طور كامل این مشكل برطرف شد. هنوز هم نمی‌دانم آقای صدرعاملی چطوری پدرم را راضی كرد. اما به هر حال حضورم را در سینما مدیون او هستم.

دیشب بابا تو دیدم آیدا، یكی از سه‌گانه‌های رسول صدرعاملی در ارتباط با مشكلات نوجوانان است. چقدر سینمای وی را می‌شناختید و این كار برایتان در ابتدا جذابیت داشت؟

من تمامی فیلم‌های آقای صدرعاملی را دیده بودم ولی دیشب بابا تو دیدم آیدا، فكر می‌كنم كه اثری متفاوت در آن سه‌گانه به شمار می‌رود. نقش ساناز به نسبت سنم كوچك‌تر بود و عمدتا ‌هم نقش‌هایی كه در سینما داشتم همین تفاوت سنی را دارد. اما به هر حال این فیلم یك كار ارزشمند در كارنامه كاری من محسوب می‌شود و معتقدم شروع خوبی برایم بود كه توانستم با یك كارگردان مطرح در همان ابتدا كار كنم.

به هر حال در كنار بازیگران آماتور، این فیلم تركیب حرفه‌ای داشت، چقدر از حضور این افراد تجربه كسب كردید؟

آقای صدرعاملی برای این نقش خیلی به من كمك كرد. فكر می‌كنم وی جنس بازی را می‌شناسد و بخوبی بازیگر را هدایت می‌كند. تجربه‌های اولی كه با آقایان صدرعاملی و داوودی داشتم یكی از بهترین اتفاقات زندگی كاری من بود و همیشه احساس می‌كردم قرار است سینما و پشت صحنه آن مانند همین دو كار باشد، اما جلوتر كه رفتم با تفاوت‌های زیادی روبه‌رو شدم.

فكر می‌كنم بعد از دیشب بابا تو دیدم آیدا، در فیلم «تقاطع» ابوالحسن داوودی بازی كردید كه این نقش بر گرفته از نسل جوانانی بود كه مشكلات خاص خود را دارند
.
آقای داوودی فیلم دیشب بابا تو دیدم آیدا را در جشنواره دیده بود و از من دعوت به همكاری كرد. من نقش شادی در فیلم تقاطع را خیلی دوست دارم چرا كه از شخصیت من بسیار دور بود و فكر می‌كنم به لحاظ متن و تركیب عوامل خیلی كار حرفه‌ای بود.
ابتدا برای قبول این نقش كمی مردد بودم، زیرا حس می‌كردم شباهت‌هایی بین نسل ساناز در فیلم « دیشب بابا تو دیدم آیدا» و شادی وجود دارد و ممكن است برای مخاطب تداعی‌كننده همان باشد. ولی آنقدر متن تقاطع خوب و نقش برایم وسوسه‌انگیز بود كه تصمیم گرفتم قبول كنم. در كار با آقای داوودی نیز تجربه‌های زیادی آموختم و آرزو می‌كنم دوباره فرصتی پیش بیاید تا با این دو كارگردان كار كنم.

فكر نمی‌كنید بعد از این 2 تجربه موفق، حضور در فیلم «ستایش» محمدرضا رحمانی انتخاب درستی نبود؟

من بعد از این كار تصورم از سینما تغییر كرد. ابتدا فكر می‌كردم كه تهیه‌كننده فیلم كیانوش عیاری است به همین دلیل احساس كردم با توجه به شناختی كه از ایشان داشتم، قطعا فیلم خوبی خواهد شد، اما بعد متوجه شدم كه فقط از نام ایشان در كار استفاده كردند. تركیب بازیگران هم قرار نبود این باشد و متاسفانه خود كارگردان نیز تعریف درستی از نقش نداشت به طوری كه وی برای گرفتن هر صحنه قبل از فیلمبرداری جلوی من بازی می‌كرد و معتقد بود من هم باید این گونه بازی كنم. متاسفانه این موارد را من بعد از شروع كار متوجه شدم به طوری كه روز اول بعد از فیلمبرداری ساعت‌ها گریه كردم و از این انتخاب راضی نبودم. خیلی سخت بود و اصلا هیچ گره عاطفی با فیلم ندارم و زیاد مایل نیستم اكران عمومی شود، زیرا از بازی خودم راضی نیستم و كلیت فیلم را هم نمی‌پذیرم.

ستایش بر خلاف 2 كار قبلی شما در بخش پایانی جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد و موفقیتی هم نصیب خود نكرد. آیا این برای شما كه در ابتدای راه بودید مانع ادامه فعالیت در سینما نشد؟

از همان روزهای اول فیلمبرداری ستایش می‌دانستم كه نتیجه كار آن چیزی نیست كه مورد دلخواه من باشد. به همین دلیل تمام شرایط را پذیرفته بودم و فكر كردم ممكن است زمانی هر كسی انتخابی انجام دهد كه نتیجه خوبی در بر نداشته باشد. فیلمنامه اولیه آن چیزی نبود كه در كار به تصویر كشیده شد.

در میان این كارهای سینمایی در فیلم تلویزیونی با عنوان «گام‌های معلق» شهرام شاه حسینی نیز بازی كردید.

عمده‌ترین دلیلم برای حضور در این كار، طرح آن بود كه متعلق به مسعود كیمیایی است. طرح اولیه كار بسیار فوق‌العاده و قرار بود راوی آن من باشم كه در طول فیلم می‌میرد.
این فیلم در بازنویسی و تدوین خیلی تغییر كرد. خیلی از بازی خودم با وجود این‌كه شاه‌حسینی و حتی برخی دوستانی كه دیده بودند تعریف كردند، راضی نبودم. شاید هم توقع بیشتری از خودم داشتم.

به هر حال شما در كنار بازیگرانی چون هدیه تهرانی، بهرام رادان، حامد بهداد، بازغی و... كار كرده‌ای. چقدر در كنار این افراد تجربه كسب كردید؟

حضور این افراد در هر كاری به هر حال خیلی روی من تاثیر گذاشت. بیژن امكانیان، حامد بهداد و شاهرخ فروتنیان از جمله بازیگرانی بودند كه به من خیلی كمك كردند و از حضورشان لذت بردم.

علاقه‌مندید بیشتر با سینما كار كنید یا تلویزیون؟

زیاد فرقی نمی‌كند ممكن است حتی یك كار تلویزیونی با كارگردانی موفق و حتی نقشی متفاوت به من پیشنهاد شود كه قطعاً قبول می‌كنم. البته پیشنهاداتی داشتم اما برایم جذابیت نداشت.

تا جایی كه می‌دانم حتی شما در فیلم‌های كوتاه و مستند هم گاهی بازی می‌كنید.

بله، به حضور در این گونه آثار هم علاقه‌مندم. به طور نمونه قبل از «شبانه روز» در فیلم مستندی با عنوان «صورتك» ساخته علی عطار بازی ‌كردم كه البته بهاره رهنما هم با من همبازی بودند. این فیلم درباره زنانی است كه برای زیبایی صورت تغییراتی در چهره خود ایجاد می‌كنند و به عمل‌های جراحی دست می‌زنند. تجربه خیلی خوبی برایم بود. فیلم‌های مستند و كوتاه ممكن است برای یك بازیگر تجربه‌‌هایی به دنبال داشته باشد كه هرگز در سینمای بلند و حرفه‌ای این تجربه‌ها به دست نمی‌آید. به همین دلیل از حضور در این آثار لذت می‌برم.

«شبانه روز» هم در سینمای ایران خیلی متفاوت است، درباره حضور خود در این كار هم توضیح می‌دهید؟

البته این فیلم كار اول امید بنكدار و كیوان علی‌محمدی است و زمانی كه در «شبانه روز» قرارداد بستم، اكران نشده بود، اما در جریان ساخت آن بودم و با نگاه و زاویه دید این دو كارگردان آشنایی داشتم. خیلی علاقه‌مندم دوباره فرصتی فراهم شود تا با این دو كارگردان جوان و خوشفكر كار كنم.
نقش نوا در این فیلم در چند اپیزود به نوعی حضور داشت. البته به دلیل این‌كه وقت فیلم طولانی شد، بخشی از بازی‌های من حذف شد. فیلم را دوست داشتم و به این دلیل از حذفیات ناراحت نشدم. البته بعد از این فیلم در كار كوتاهی با عنوان «هفتان» علی عطار بازی كردم كه در ارتباط با موضوع فرهنگ بود.

به فیلمسازی علاقه‌مندید؟
من سال 84 در دوران دانشجویی فیلم كوتاهی با عنوان «ماجرای ما شاید...» ساختم. یك فیلم داستانی بود كه فیلمنامه آن برای خودم بود. در حال حاضر دغدغه این حرفه را ندارم، زیرا كار بسیار جذاب، اما سختی است.
بهتر است برویم سراغ هفت دقیقه تا پاییز كه این روزها خاطره اسدی خیلی در گفتگوهای خود از آن شكایت می‌كند.
پرونده گله‌گذاری از این فیلم را مدتی پیش در گفتگویی برای خود بستم و حالا دیگر دلیلی نمی‌بینم درباره آن صحبت كنم.
حدود 2 سال پیش من برای این پروژه دعوت شدم كه البته قرار بود این فیلم با بازیگران دیگری ساخته شود. ما در پیش تولید تمرین هم كردیم كه به دلایلی متوقف شد و شهریور سال گذشته به تهیه‌كنندگی ساداتیان ساخت آن دوباره دنبال شد.
برای ایفای نقش، دورخوانی هم داشتید؟
بیشتر در زمان پیش‌تولید درباره شناسنامه نقش‌ها و رسیدن به شخصیت‌ها صحبت می‌كردیم.
با وجود این‌كه تصمیم دارید پرونده گله‌گذاری از این فیلم را ببندید، فكر نمی‌كنید با وجود این كه 4 بازیگر
اصلی در كار حضور دارند، چرا شما در پوستر دیده نمی‌شوید؟
نمی‌دانم بهتر است از خودشان بپرسید.

نقش مریم چه جایگاهی در كارنامه شما دارد؟ با توجه به این كه این اولین حضور شما در نقش یك مادر بود؛ نقشی كه پیش از این تجربه نكرده بودید
.
من خیلی منتظر حضور در چنین نقشی بودم. این نقش را خیلی دوست داشتم حتی از همان 2 سال پیش. برای حضور در این نقش خیلی انرژی داشتم. در نهایت چیزی كه ارائه شد با آن چیزی كه من می‌خواستم خیلی متفاوت بود. این فیلم قرار بود 2 اپیزودی باشد و در اپیزود دوم در صحنه تصادف این بار امین، بچه من و حامد بهداد جان خود را از دست بدهد كه من متوجه شدم قرار نیست این شكلی گرفته شود و به نوعی شناسنامه نقش برای من تغییر كرد.
من فقط به این فیلم به عنوان یك تجربه بزرگ نگاه می‌كنم. به نوعی فیلم خیلی بزرگم كرد و تصورم را از سینما خیلی تغییر داد.

ارتباط با بچه چطور بود به هر حال قبلاً تجربه نداشتید.

خیلی خوب بود. شاید هم به این دلیل كه من خودم بچه‌ها را خیلی دوست دارم و اصلاً برای من سخت نبود.
در كار از آقای تنابنده خیلی كمك گرفتم و به من ایده‌های زیادی داد.

فكر می‌كنم در «برف روی شیروانی داغ» محمدهادی كریمی هم كه هنوز اكران نشده، بازی كردید.

بله، من بعد از هفت دقیقه تا پاییز با این پروژه همكاری كردم و از كار كردن با آقای كریمی لذت بردم.
در این فیلم نقش دختری را داشتم كه دانشجوی رشته حقوق است و از نقش‌های اصلی به شمار می‌رود. در این فیلم با آنا نعمتی، شهاب حسینی، كوروش تهامی و... همبازی بودم و فكر می‌كنم كار متفاوتی خواهد شد.
بعد از این فیلم هم در كار نیمه بلندی با عنوان «صدای سكوت‌ها»ی شیما جوان بازی كردم. با رضا رویگری و محمدرضا غفاری همبازی بودم و مطمئن هستم فیلم خوبی خواهد شد. داستان فیلم در برزخ می‌گذشت و نقش دختری نابینا را بازی كردم.

تلاش می‌كنید انتخاب‌های محدودی داشته باشید یا همه نقش‌هایی كه به شما پیشنهاد می‌شود، مورد قبولتان نیست؟
اطرافیان همیشه به من می‌گویند چرا آنقدر كم‌كاری می‌كنی و باید فعالیت خود را بیشتر كنم. حقیقتا معتقدم باید در كارهایی حضور یابم كه چیزی به من اضافه كند و به نوعی از دیدن آن انرژی بگیرم.

۱۳۸۹ مرداد ۱۶, شنبه

خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی




خاطره شنیدنی اکبر عبدی از حسین پناهی


اکبر عبدی همبازی مرحوم حسین پناهی، خاطره‌ای از همکار سابقش می‌گوید که خواندن آن خالی از لطف نیست.


اکبرعبدی می‌گوید: «یک روز سر سریال بودیم. هوا هم خیلی سرد بود. از ماشین پیاده شد بدون کاپشن. گفتم: حسین این جوری اومدی از خانه بیرون؟ نگفتی سرما می‌خوری؟! گفت: کاپشن قشنگی بود نه؟ گفتم: آره. گفت: من هم خیلی دوستش داشتم ولی سرراه یکی را دیدم که اون هم دوستش داشت و هم احتیاجش داشت. من فقط دوستش داشتم!»

۱۳۸۹ تیر ۲۲, سه‌شنبه

گزارشی از کنسرت هیجان‌انگیز سیروان خسروی در برج میلاد!

سیروان خسروی

یکی تی شرت سیروان را پوشیده، یکی اسمش را مدام توی سالن فریاد می‌زند، یکی هم کل برنامه سرپا ایستاده و پلاکاردی را بلند کرده که تویش توضیح می‌دهد سیروان را دوست دارد. او این قدر این کار را ادامه می‌دهد که...
بمباران برج میلاد
کنسرت سیروان خسروی یکی از هیجان انگیزترین کنسرت‌هایی بود که هفته‌ی پیش برگزار شد؛ هم به خاطر خود آقای خواننده و هم به خاطر تماشاچی‌های پر شورش

«دیروزی‌ها انرژی شون از امروزی‌ها بیشتر بود» سیروان خسروی با پیراهن ساده سفید و شال قرمزی که با کتانی‌هایش ست کرده تازه آمده روی سن و سعی می‌کند با این جمله‌ها تاخیر 45 دقیقه ای شروع کنسرت را جبران کند؛ اتفاقی که البته این روزها برای همه کنسرت‌ها می‌افتد. چند دقیقه بعد اما وقتی همه با هم فریاد می‌زنند «یه لحظه چشماتو ببند. ببین هنوز دوست دارم/ شبا که خوابت می‌بره، منم به یادت بیدارم». همه اعصاب خردی‌های قبل از شروع کنسرت از یاد می‌رود. سیروان اشک‌هایش را پاک می‌کند و سالن همایش برج میلاد با ظرفیت کامل یکصدا همچنان با او می‌خواند. قرار است یک کنسرت به یادماندنی اجرا کند؛ کنسرتی که در آن چند تا بمب درست و حسابی برای هوادارانش خواهد ترکاند!

بمب اول؛ چه حالی داره!
«چه حالی داره» معروف ترین آهنگ سیروان است، برای همین وقتی شروعش می‌کند سالن مثل بمب می‌ترکد. او خودش این بار کی بورد هم می‌زند. سن یک دکور ساده دارد که با نورپردازی خوب جلوه اش بیشتر هم می‌شود. آهنگ که تمام می‌شود یکی از تماشاچی‌ها تصویر نقاشی شده سیروان را به او هدیه می‌دهد. از این طرفداران دو آتشه توی سالن زیاد است. یکی تی شرت سیروان را پوشیده، یکی اسمش را مدام توی سالن فریاد می‌زند، یکی هم کل برنامه سرپا ایستاده و پلاکاردی را بلند کرده که تویش توضیح می‌دهد سیروان را دوست دارد. او این قدر این کار را ادامه می‌دهد که آقای خواننده از جمعیت بخواهد به خاطر پشتکارش برایش دست بزنند. کنسرت، مهمان سرشناس هم زیاد دارد. از روزبه بمانی ترانه سرا بگیر تا حمید طالب زاده؛ کسی که سیروان این طوری معرفی اش می‌کند: «امشب کسی اینجاست که معروف‌ترین آهنگ امسال را خوانده.» اشاره اش به آهنگ «همه چی آرومه» است. از این جا به بعد طالب‌زاده همراه با جمعیت در همه آهنگ‌های آرام موبایلش را بلند می‌کند و توی هوا تکان می‌دهد.

بمب دوم؛ بگو آره
کنسرت آنتراکت ندارد چون دیر شروع شده. آهنگ‌ها به سرعت پشت سر هم اجرا می‌شوند. وسط آهنگ‌ها ملت فریاد می‌ز‌نند «آره. آره» این یکی از پر طرفدارترین آهنگ‌های سیروان است. او اما جواب تماشاچی‌ها را این طوری می‌دهد: «آره رو امشب اجرا نمی‌کنیم» و وقتی سر و صدا بلندتر می‌شود با شیطنت می‌گوید: «اگر همین جوری بی‌حال بخواهید همراهی کنید امشب آره رو نمی‌خونم» و این برای سیروانی که در شروع کمی خجالتی به نظر می‌رسید یک تحول اساسی به حساب می‌آید، «آره من دوست دارم، آره خیلی زیاد» چند دقیقه دیگر سالن یک بار دیگر با همخوانی این تکه می‌ترکد. بمب دوم را «آره» منفجر می‌کند و نتیجه این انفجار فریاد‌های «سیروان دوست داریم» است که بعد از تمام شدن قطعه در فضا می‌پیچد.

بمب سوم؛ خانم‌ها، آقایان؛ زانیار

«زانیار. زانیار» تقریبا بعد از هر آهنگی همه او را صدا می‌کنند؛ «الان می‌خوام آهنگی رو بخونم که همین کسی که صداش می‌کنین اونو ساخته» سیروان این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: «به افتخار برادر عزیزم که الان توی سالن نیست.» صدای دست زدن مردم به اوج رسیده که زانیار آرام از در جلویی سالن وارد می‌شود و سریع می‌رود روی یکی از صندلی‌های ردیف اول می‌نشیند؛ «منو بیشتر دوست دارین یا زانیارو» سیروان این را که می‌گوید
همه یکصدا داد می‌زنند «سیروان دوست داریم» اما چند دقیقه بعد دوباره فریاد‌های «زانیار زانیار» برادر کوچک‌تر را مجبور می‌کند که از جایش بلند شود و رو به جمعیت تعظیم کند.

بمب خفیف چهارم؛ جای خالی یک شومن
در طول کنسرت چند بار ناهماهنگی باعث می‌شود برنامه از ریتم بیفتد. خود سیروان سعی می‌کند همه چیز را در کنترل داشته باشد اما گاهی اوضاع از دستش در می‌رود. مثلا یک بار گروه بدون هماهنگی او آهنگی را شروع می‌کند و سیروان ناچار می‌شود کار را همان اول قطع کند. خیلی وقت‌ها هم با کی بوردش درگیر می‌شود که انگار سیمش هی قطع و وصل می‌شود. حتی مجبور می‌شود جلوی مانیتورهای جلوی سن زانو بزند و شخصا با سیم‌ها ور برود. وسط هر آهنگ هم حداقل سه – چهار نفر را باید معرفی کند که این کار هم خیلی به از ریتم افتادن کنسرت کمک می‌کند. این وسط شاید جلو آمدن امید آجیلی بتواند اوضاع را به نفع آقای خواننده تغییر دهد. آجیلی که خودش هم خواننده است و هم آهنگساز در گروه سیروان سازهای کوبه ای می‌زند. او اما در آهنگ «عشق منی» ترومپت به دست می‌آید جلوی سن تا مشترکا کار را اجرا کنند. فیگورهای آجیلی و تلاشش برای بیشتر کردن شور و حال تماشاچی‌ها او را به بمب چهارم کنسرت تبدیل می‌کند؛ بمبی که البته به اندازه قبلی‌ها نمی‌ترکاند اما دوباره برنامه را به اوج برمی‌گرداند. همین جاست که معلوم می‌شود آجیلی به مراتب در اجرای کنسرت شومن تر از سیروان است.
دیگر بمبی درکار نیست، شب همگی به خیر
برنامه ساده تمام می‌شود. خود سیروان قبل از اجرای آهنگ «ساعت 9» می‌گوید که این آخرین آهنگ است. هر چقدر هم که ملت داد بزنند که فلان آهنگ را بخوان فقط لبخند سیروان را جواب می‌گیرند. بعد از تمام شدن کنسرت همه اعضای گروه می‌آیند جلوی سن و خداحافظی می‌کنند. درهای سالن باز می‌شود و جمعیت به سمت بیرون به راه می‌افتند.
خیلی‌ها اما انگار هنوز باورشان نشده که کنسرت همین جوری تمام شده. در راه بیرون رفتن هی برمی‌گردند رو به سن بلکه سورپریزی چیزی منتظرشان باشد اما خبری از غافلگیری نیست. جلوی آسانسور شلوغ سالن همایش‌های برج میلاد این جمله را بیشتر از هر چیز دیگری می‌شنوی؛ «کنسرت خوبی بود!»

۱۳۸۹ خرداد ۲۴, دوشنبه

صورتم متلاشي شد، مرگ را ديدم

صورتم متلاشي شد، مرگ را ديدمبهنوش بختياري متولد 1354 از بازيگران سريال معروف «شب‌هاي برره» را كمتر كسي است كه نشناسد. او ليسانس زبان فرانسه دارد و از اوايل دهه 70 بازيگري را با بازي در تئاتر آغاز كرده است. «ليلون» برره همين دختر سربه زير و مهرباني است كه33 سال دارد. او سوابق هنري

ديگري نيز دارد كه از ميان آنها مي‌توان به فيلم سينمايي «مهمان مامان» داريوش مهرجويي اشاره كرد كه در آن به عنوان منشي صحنه فعاليت كرد.

او فيلم‌هايي همچون اين ترانه عاشقانه نيست، ساقي و سريال‌هاي تلويزيوني«جايزه بزرگ »، «شب‌هاي برره»، «باغ مظفر» و «چارخونه» را در كارنامه خود دارد. اما دختر شيطان برره در طول زندگي حوادث بسياري را از سر گذرانده كه مهم‌ترين آنها را اينگونه تعريف مي‌كند: «شب عيد سال 1379 بود. من به همراه خواهر و برادرم براي سال تحويل به امامزاده صالح تجريش رفته بوديم. هنگام برگشتن، وقتي پل «پارك وي» را با سرعت طي مي‌كرديم، راننده يك ماشين دنده عقب گرفته بود و مي‌خواست پل را تا آخر با دنده عقب برگردد. برادرم نتوانست ماشين را كنترل كند و...»

بختياري ادامه مي‌دهد: «من جلو نشسته بودم و خواهرم عقب ماشين! خلاصه اين كه با راننده خلافكار آن ماشين تصادف وحشتناكي كرديم. حادثه به قدري وحشتناك بود كه من صدمه جدي ديدم. براي لحظه‌اي احساس كردم در آسمان‌ها پرواز مي‌كنم. در واقع مرگ را با چشم خودم ديدم. صورتم متلاشي شده بود. طوري كه وقتي پدرم مرا با آن سرو وضع خون آلود ديد، نشست روي زمين و زار زار گريه كرد. او فكر مي‌كرد من ديگر خوب نخواهم شد.»

در اين حادثه خواهر و برادر بهنوش بختياري آسيب جدي نديدند. او ادامه مي‌دهد: «خودم هم فكر نمي‌كردم حالم خوب شود. بيني‌ام شكسته بود، دندان‌هايم هم همين طور و از ضربه شديدي كه خورده بودم، چشمهايم چپ شده بود. من مرگ را در اين حادثه تجربه كردم. چرا كه تا يك ربع هيچ چيز نفهميدم. من فكر مي‌كنم زنده ماندنم يك معجزه بود. خواهر و برادرم بلافاصله مرا به بيمارستان رساندند، كه پس از مداواي پزشكان با رضايت پدر و مادرم به خانه منتقل شدم. مادرم يك ماه از من پرستاري كرد تا حالم بهتر شد وگرنه معلوم نبود حالا چه حالي داشتم.»

آخرين گفت و گوي حميده خيرآبادي در نوروز 89

دلتنگ دوستانم و مردم هستم ...


از وقتی یادم می آید همیشه بهترین تصویر از مادربزرگی مهربان را برایم داشته که بی نهایت دوستش داشتم. از ابتدای کار در مطبوعات منتظر فرصتی بودم تا از نزدیک یک دل سیر ببینمش، بتوانم ساعت‌ها پای حرف های گوهربارش بنشینم و لذت ببرم. 6 سال زمان کمی نیست که از کار من در مطبوعات گذشت و توانستم به لطف مجله نسل امروز و محبت بی دریغ مهرانه مهین ترابی، بانوی دوست داشتنی سینما، تلویزیون و تئاتر را ببینم. برایم باور کردنش سخت بود که مقابل «عزیز جون» خانه سبز نشسته ام و با شوخی هایش گذر زمان را نمی فهمم. به قول مهرانه مهین ترابی که گاهی او را «پپر» و «خانم نادره» صدا می کند واقعا شیرین و باقلواست! وقتی او را از نزدیک می بینید باور می کنید که با تصویری که تا به حال از او دیده اید هیچ تفاوتی ندارد و حتی صمیمی تر است. گرچه مدام به شوخی یادآوری می کند که باید فاصله دو متر را برای نشستن کنار او رعایت کنید! آن‌قدر این رعایت فاصله برای ما جدی شده بود که خانم مهین ترابی برای گرفتن عکس صمیمی تر و نزدیک شدن به او اجازه می گرفت! به شکلات و شیرینی علاقه بسیاری دارد و چای خود را با شکلاتی که میهن ترابی برایش تکه می کند، می خورد و بخش از آن را هم نگه می دارد. به ما هم می گوید چطور از خودمان پذیرایی کنیم، البته تاکید هم می کند که« همه چی رو که نباید بهتون یاد بدم» برایمان جوکی را به شیرینی تمام تعریف می کند که بخش هایی از آن تا پایان مصاحبه بین ما و او مدام رد و بدل می شود. وقتی قرار می شود مقابل دوربین عکاسی بنشیند بسیار حرفه ای پز می گیرد و بازی می کند. او هنوز هم زیباترین بانوی بازیگری است که سرزنده، شاد و با حوصله فراوان عکس می گیرد. حتی گاهی با عکاس شوخی می کند و نگرانی او را از بابت نور و محل عکاسی با گفتن« تو عکستو بگیر، اون با من» رفع می کند. گفت و گوی نا با این هنرمند گرآن‌قدر به بهانه سنت دید و بازدید عید انجام شد. سنتی که الان مانند آنچه در گذشته اتفاق می افتاد نیست. پای درد دل های خانم نادره که نشستیم، هر لحظه بیشتر احساس کردیم دلمان برای دیدار او تنگ شده و جایش در این عرصه حسابی خالی است. با ما همراه شوید.

*دید و بازدید از سنت های مرسوم عید هست، برای شما این سنت در این ایام چطور است و چه کسانی به دیدار شما می آیند؟
- تا زمانیکه کار می کردم، آن‌قدر سرم شلوغ بود که دوستان وقت نمی کردند پیش من بیایند، در کار آنها را می دیدم و خارج از کار هم تلفنی با هم در ارتباط بودیم، الان هم که در خانه هستم و کار نمی کنم باز تلفنی با دوستانم در ارتباطم چون همه گرفتاری دارند و نمی توانند پیش من بیایند، خودم هم نمی توانم زیاد از منزل خارج شوم. دوستانم را خیلی دوست دارم و دلم برایشان تنگ می شود اما امکانات نیست که در منزل از آنها پذیرایی کنم به همین خاطر کمتر در رفت و آمد هستیم وبیشتر تلفنی با هم صحبت می کنیم، 57 سال کار کم نبود البته 62 سال پیش از من برای کار تئاتر دعوت کردند و بعدا وارد رادیو، دوبله، سینما و... شدم، آن‌قدر سرم شلوغ بود، فرصتی برای دیدار دوستانم نداشتم اما الان مشکلم تنهایی است که نمی توانم کاری بکنم. خدا را هزار مرتبه شکر دختر خیلی خوبی دارم که به من می رسد، خودش و سه فرزندش که بعضی‌ها می گویند فرزندان من هستند و البته فرقی هم ندارد، عده ای از همکاران که مثل بچه های من می مانند چه آقایان چه خانم‌ها که عزیزان من هستند. فعلا اینطوری می گذرانم.

*به نظر شما این سنت برای کسانی که در طول سال به یاد هم نیستند و در ایام عید به دیدار هم می روند، اتفاق خوبی نیست؟
- بله، البته. خوشبختانه دوستان من اینطوری نیستند، عادت داریم و یکدیگر را می شناسیم، می دانیم که همه گرفتاری کاری دارند. من اگر کار نمی کنم دلیل نمی شود از آنها توقع داشته باشم، آنها می خواهند که بیایند ولی من بدون رودربایستی می گویم که نمی توانم پذیرایی کنم، همیشه هم پرستار یا کسی نیست که کمک بکند به همین خاطر تلفنی می گذارنیم.

*الان چقدر سنت دید و بازدید به مثابه آنچه در گذشته بود، حفظ شده است؟
- من به حساب گرفتاری می گذارم. الان گرفتاری‌ها بیشتر شده، آن زمان ما کار می کردیم و وقتی هم بود که بتوانیم همدیگر را ببینیم اما الان جایی نداریم که همدیگر را ببینیم. الان گله من این هست، عزیزانی که کار می کنید و در کار با هم هستید فکر ما که کار نمی کنیم، باشید. دلمان تنگ می شود، همه که مریض و از پا افتاده نیستیم، وقتی با هم در تماس باشیم، روحیه می گیریم. اما متاسفانه این اتفاق نمی افتد. ما هم همینطور در خانه نشستیم و با خدای خودمان خلوت می کنیم.

*این سنت عید را دوست داشتید که منتظر آن باشید؟
- والله من فکر می کنم در همین عید هم آدم‌ها نتوانند به دیدن هم بروند! (خنده) بیشتر خسته هستند و به مسافرت می روند یا فرصتی پیدا نمی کنند و... شاید فقط دیدار از خانواده های خیلی نزدیک در اولویت قرار بگیرد.

*معمولا سال تحویل با شما زیاد تماس می گیرند؟
- همیشه تماس می گیرند، یعنی هر عید و روز مادری که بیاید دوستان یاد من هستند.

*به شکل ثابت کسی در دوستان و همکاران بوده که همیشه تماس گرفته باشد؟
- بله، بازیگر نیستند، خانم اکبر عبدی است، هر عید او اولین نفری است که با من تماس می گیرد. خانم مهوش وقاری هم همیشه با من تماس می گیرد. عزیز من خانم شهلا ریاحی هستند که هر روز با من تماس تلفنی داریم. یکی هم عزیز نازنین من هست که خیلی دوستش دارم و مهرانه جان است.

*الان چند سال می گذرد که کار نمی کنید؟
- تقریبا 6 سال. آخرین کار من سریال « این راهش نیست» بود. بعد از آن خیلی دعوت به کار شدم و شاید بعضی‌ها از من رنجیده باشند اما اگر کار می کردم دوباره گرفتار می شدم.

*علت این دوری چه بود؟
- خسته شده بودم ونمی خواستم ادامه دهم.

*دلتان تنگ نشده؟
- خیلی زیاد، گاهی اوقات بعضی‌ها تلفن می کنند و دلخوش به این تماس‌ها هستم. برای همین می گویم جایی باشد که ما بتوانیم دور هم جمع شویم، فقط منتظر نباشند وقتی مردیم دنبال ما راه بیفتند، من مخالف این موضوع هستم و به دخترم هم گفتم اگر مردم به کسی نگو تا تمام شه و برود.

*شما در سرایل خانه سبز هم یک قسمت «عید سبز» داشتید که خانم مهین ترابی عروستان بودند.
- بله، من و خانم مهین ترابی کارهای زیادی با هم بودیم اینکه می گویم عشق منه، عزیز منه. واقعا من را مادر دوم خودش می داند و خیلی همدیگر را دوست داریم.

*برای آن قسمت سریال خانم خیرآبادی به تعداد اعضای خانه سبز گندم گذاشتند که سبز شود، در همان ایام نزدیک به عید ضبط داشتید؟
مهین ترابی: بله، حوالی عید بود. ما خانه سبز را در مهر شروع کردیم و دقیقا تا شب عید کار کردیم.
خیرآبادی: آره، ولی خیلی حیف شد که مسعود رسام فوت کرد.

*امسال هنرمندان بسیاری را از دست دادیم مثل خانم خردمند، سلیمانی، مهر نیا، هوشمند و... با این هنرمندان کار کرده بودید؟
- تقریبا بله، با این هنرمندان کار کرده بودم ولی تماس نداشتم، اما خیلی برایشان ناراحت شدم.
مهین ترابی: بله، من هم با همه این عزیزان کار کرده بودم.

*به نظر شما حالا که به ایام عید نزدیک می شویم چه کاری می توانیم انجام دهیم تا وقتی هنرمندان زنده هستند به یاد آنها باشیم و تنها به هنگام از دست رفتنشان برایمان عزیز نشوند؟
- متاسفانه در کار ما این موضوع وجود دارد که کم کم فراموش می شویم. الان 6-5 سال است که من کار نمی کنم اما همیشه پرکارترین بازیگر بودم، الحمدالله همیشه هم با همکارانم دوست بودم و راحت بودیم. متاسفانه گرفتاری‌ها اجازه نمی دهد
مهین ترابی: آره واقعا دوره و زمانه هم خیلی عوض شده.
خیرآبادی: بله، نمی شود.
مهین ترابی: قدیم‌ها یادتان هست خانم نادره؟ ما که بچه بودیم آمدن عید برایمان قصه ای بود، کفش و لباس نو دنیای عجیب غریبی بود و مثل الان نبود که هر موقع بچه اختیار می کند برایش کفش می خرند، برای ما شاید سال دو جفت کفش تهیه می شد. من یادم هست کفشی که مادرم برایم می خرید را سریع از جعبه درمی آوردم، می پوشیدم، روی فرش با آن لیز می خوردم و حتی آن را بو می کردم آن‌قدر که برایم نو بود و از تازگی‌اش کیف می کردم یعنی آن زمان ما بی قرار عید بودیم. نمی دانم این موضوع در تهران بود یا نه اما در کرج کسانی می آمدند به اسم نوروزخان که دو مرد بودند و همزمان با هم شعر « نوروز امسال اومده/ گل به گلستان اومده» و هر خانه ای به آنها چیزی هدیه می دادند، آمدن آنها را کامل به یاد دارم و اینکه چه ذوقی داشتیم تا بگویند عید شده و به دیدار پدربزرگ، مادربزرگ برویم و عیدی بگیریم که الان شاید آن عیدی‌ها خیلی ناچیز به نظر بیاید. مادر و پدر من که فرزند بزرگ خانواده شان بودند روز دوم در خانه می نشستند تا خواهر، برادرهای کوچکتر به دیدن آنها بیایند و بعد نوبت ما می شد که بازدید آنها را پس دهیم.

*الان دیگر چند سال است بوی عید نمی آید.
مهین ترابی: بله، من خیلی‌ها را می شناسم که نزدیک عید به مسافرت می روند تا مجبور به این دید و بازدیدها نشوند اما به نظرم طبیعی است و حیف. آن فضا بسیار دوستانه بود و آدم‌ها به یکدیگر نزدیک بودند اما این روزگار شلوغ به کسی امان نمی دهد. خیلی‌ها هم هستند که هنوز این سنت را حفظ می کنند مثلا در خانواده ما هنوز این ترتیب رعایت می شود. حتی تا پارسال که عموی کوچک من زنده بودند، به به دیدن او می رفتیم، یعنی هنوز جمع و جور شده این مراسم را حفظ می کنیم اما خیلی‌ها اینطور نیستند.
خیرآبادی: بله، برای پدر مادرشان هم سختشان است این سنت را ادا کنند.

*خانم خیرآبادی کدام سنت عید را بیشتر دوست دارید؟
- دید و بازدید خیلی خوب است. یک چیزی که همه الان بهانه می کنند یا واقعا برایشان مسئله است دور بودن راه‌ها است، اینکه کلی باید پول ماشین بدهند و به خانه های دیگران بروند. مثلا یک نفر برای دید و بازدید از کسی باید کلی پول کرایه ماشین بدهد که واقعا مشکل است. این امکان برای افراد مسن وجود ندارد ولی جوان‌ها هم دیگر آن حسی که ما برای پدربزرگ، مادربزرگ هایمان داشتیم را ندارند.
مهین ترابی: کاش اتفاق بیفتد و همه چیز مثل گذشته شود، اهمیت دهند.
خیرآبادی: آدم احتیاج دارد. من می دانم نوه های من گرفتار هستند و راهشان دور است اما من احتیاج دارم حتی همان تلفن آنها من را خوشحال می کند. اگر هر روز صدای دخترم را نشنوم ناراحت می شوم و هر روز با هم در تماس هستمی خب امکانات طوری نیست که با یکدیگر زندگی کنیم اما تماس تلفنی مان را داریم.

*خانم خیرآبادی سفره هفت سین می چینید؟
- بله، دوست دارم. عکس دخترم و نوه هایم را می گذارم.

*به نوه هایتان عیدی می دهید؟
- تا حالا می توانستم این کار را بکنم اما از حالا به بعد قول نمی دهم! (خنده)

*کنار سفره هفت سین تنها هستید؟
- نه، او آن‌قدر سرش شلوغ هست که نمی شود. همیشه یا من سر کار بودم یا او. الان هم که او به شدت مشغول کار است اما اگر بتواند هفته ای دو، سه بار به دیدنم می آید. روز اول یا دوم عید هم که حتما پیش من می آید.

*کدام یک از سین های هفت سین را دوست دارید که حتما در سفره تان باشد؟
- قرآن و سکه ای که می گذارم را خیلی دوست دارم و برایش احترام بسیاری قائل هستم. شاید بگویند این حرف‌ها را من نباید بزنم اما من هم آدم هستم، تا به حال دو بار مکه رفتم و این مسئل در قلب من هم وجود دارد.

*دعای سال تحویل را خودتان می خوانید؟
- بله.
مهین ترابی: خانم نادره من دیگه سبز نمی کنم. شنیدید می گویند سبزه اومد، نیومد دارد؟
- نه ولی من هم الان سبزه نمی اندازم، می خرم.
مهین ترابی: مامان من خدا بیامرز همیشه می گفت سبزه سبز کردن، سرکه انداختن، ترشی گذاشتن باید به دست طرف بیاید. من تا به حال امتحان نکرده بودم، هر سال سبزه می خریدم تا دو سال پیش که خودم سبزه گذاشتم و خیلی هم خوشحال بودم که خودم این کار را کردم، اما اگر بدانید آن سال چه بلایی سر من آمد! بدترین سال زندگی ام شد.
خیرآبادی: وا! سرکه را شنیده بودم اما سبزه نه.
مهین ترابی: ما یک همسایه در کرج داشتیم که همیشه به مادر من می گفت برایش سبزه بگذارد چون به دست مامان من می اومد و همیشه سبزه هایش پر و عالی می شد. ولی سالی که خودم سبزه انداختم خیلی برایم بد شد، از سین های سفره سبزه خیلی دوست دارم اما دیگر حاضر نیستم خودم سبزه بیندازم.
خیرآبادی: آره من هم آماده تهیه می کنم، ماهی را هم دوست دارم و خیلی غصه‌اش را می خورم، همیشه هم خوب نگهداری می کنم، پارسال که به مسافرت می رفتم آن را به همسایه ام دادم نگهداری کند با اینکه خیلی سال مانده بود اما مرد.
مهین ترابی: من هم از ترس مردنشان ماهی نمی گیرم، نمی خواهم جلوی چشمم بمیرند و ناراحت می شوم.

*مطبوعات یک دوره ای شایعاتی را درباره شما گفتند که ناراحتتان کرد.
- ناراحت که نمی شوم، می دانم جوان‌ها زیادی به این عرصه می آیند که باید کار کنند وتشویق شوند، خود من با جوان‌ها همیشه خوب برخورد و کمکشان کردم تا به ذوقشان نخورد اگر می گویم مصاحبه نمی کنم اما دروغ ننویسند که به خانه من آمدند و با آنها بد رفتاری شده! اصلا در ذات من نیست که با کسی بد رفتاری کنم، پای تلفن که کسی را نمی شناسم کلی آنها را تشویق می کنم اما مصاحبه را دوست ندارم برای اینکه هر چیزی را نمی شود گفت، زندگی خصوصی ام به خودم مربوط است و کارم را هم بسیار دیده اند. اگر علاقه دارید و من را می شناسید اول بپرسید که من حالم چطور است؟ چند فرزند دارم؟ نه اینکه بنویسید همسایه‌ها می خواهند من را به سالمندان ببرند! مگر من دختر ندارم؟ زندگی من اونه، زندگی اون هم منم. مگر می شود که دختر من اجازه دهد کسی من را سالمندان ببرد؟ حالا بعد از این در خیابان راه می افتم می گویم من کی هستم و زنده ام!
مهین ترابی: آخه، عزیز دلم.
خیرآبادی: مهرانه جان اگر بدانی آدم‌ها چه می کنند وقتی من را می بینند و می فهمند حالم خوب است. به من تلفن کنید، بپرسید حالم چطور است، هنوز بعد از 60 سال نمی دانند من یک دختر دارم، دختری که این همه در رادیو بوده و کار می کند. به همین خاطر محلشان نگذاشتم، قشنگ نیست، برای آدم احترام قائل باشید، خدا را شکر از آن آدم‌ها نبودم که فراموش شوم اما برخورد مردم وقتی می بینند من قدم می زنم متعجبم می کند. به هر حال مادر و مادربزرگ را همه در خانواده هایشان دارند، تهیه کننده‌ها می گفتند به نادره رل منفی ندهید.
مهین ترابی: آخه به شما نمی آید.
خیرآبادی: یکبار رل زن بابا بازی کردم از دانشگاه به من گفتند چرا این نقش را بازی کردید، برای شما نبوده. بعد از آن شدم مادربزرگ.
مهین ترابی: مادربزرگ مهربان.
خیرابادی: پسرهایم هم که معلوم بودند چه کسانی هستند.
مهین ترابی: عزت الله انتظامی، فردین، ناصر ملک مطیعی.
خیرآبادی: ماشاالله آن‌قدر بچه دارم، حالا بعضی‌ها ناتو درآمدند و نمی شود اسمشان را گفت! (خنده)
مهین ترابی: کدام کارتان را بیشتر از همه دوست دارید؟
خیرآبادی: همه آنها را دوست دارم، اگر خانواده‌ها هم چیزی یادشان مانده و دوست دارند برای اینکه همیشه خودم بود، از چادر سر کردنم تا بقیه. اما نقش گردآفرید در تئاتر رستم و سهراب را خیلی دوست دارم. آقایی به اسم غفاری کارگردان بود که نقش سهراب را هم بازی می کرد. زن جنگجویی بودم که کلاه گیس سرم بود که هنگام رزم از سر من می افتاد و پسرک عاشق من می شد. سریال «تلخ و شیرین»، «پدر سالار» را هم خیلی دوست داشتم. هنوز همه این را به یاد دارند که مرد خانواده با فرزندانش دعوا و بد اخلاقی می کرد اما به همسرش که می رسید مهربان می شد و شکلات به او می داد. از آن کارهایی بود که خود آقای کشاورز پیشنهاد دادند. من واقعا الان متاسفم و خواهش و تمنا دارم که نویسندگان یکنواخت برای بازیگران ننویسند، چرا مدام نشان می دهیم که دختر و پسر ازدواج کرده با هم اختلاف دارند؟ چرا بین آنها محبت نباشد؟ چرا زن و شوهر به هم احترام نمی گذارند؟ همیشه طلاق و جدایی را باید نشان و یاد دهیم؟
مهین ترابی: راست می گویید، من هم خیلی موافقم. همه چیز دعوا، ناراحتی و بی مهری شده، دیگر خبری از عشق نیست.
خیرابادی: این از موضوعاتی است که اذیتم می کند. بهتر است به دختر و پسرها و زن و شوهرهای جوان چیزهای بهتری یاد دهیم. من در فیلمی صحنه ای با آقای مشایخی داشتم که کارگردان از من خواسته بود با آقای مشایخی به عنوان شوهرم بد صحبت کنم اما من نگفتم، نه به خاطر اینکه آقای مشایخی مقابل من بودند، هر کس دیگری هم که نقش شوهر من را داشت، من نمی پذیرفتم که دعوا کنم. باید احترام گذاشتن را به دیگران یاد دهیم.

*رسیدگی به پیشکسوت‌ها هم بحث دیگر این روها است، این رسیدگی واقعا انجام می شود؟
- نمی دانم این ماجرا به عهده دولت است یا دوستان هنرمند دیگر. من حقوق بگیر دولت نیستم، تا حالا کار کردم و مزد آن را گرفتم، هیچ ادعایی هم ندارم، این مردم هستند که ما را خوشحال می کنند. هیچ کس برای ما کاری نکرده و نمی کند. عده ای از ما بیمار و نیازمند کمک هستند و گرفتاری هایی دارند، باید به آنها رسیدگی شود. یکبار به یکی از مسئولین گفتم تعداد این هنرمندان خیلی زیاد نیست که به آنها کمک نشود اما گفتند اگر حقوقی برایشان در نظر گرفته شود، دیگر کار نمی کنند. به نظرم این حرف درست نیست چون ما می بینیم چه کسانی از کار افتاده هستند و چه کسانی می توانند هنوز کار کنند.

*به مردم عیدی می دهید که به بازیگری برگردید؟
- نه! من مردم را خیلی دوست دارم و به آنها احترام می گذارم اما دیگر برنمی گردم چون در توانم نیست، واقعا برایم سخت است

۱۳۸۹ خرداد ۱۶, یکشنبه

نظر رشیدپور درباره مهاجرت مجری مشهور

رضا رشیدپور در وبلاگش نوشت که با رفتن فرشید منافی از ایران موافق نیست.
رضا رشیدپور مجری و بازیگر سینما و تلویزیون در وبلاگش (فقط چند خط) نوشت: فرشید را دوست داشتم و او را یک پدیده در رادیو می دانستم . اگر یادتان باشد یکی از شبهای شیشه ای را به او اختصاص دادم که برنامه ی خوبی هم شد .در این چند روز خبر های جالبی در مورد او شنیدم که من را به فکر فرو برد . رفتن او به رادیو فردا برایم عجیب و تکان دهنده بود . هرچند که متن خداحافظی اش را در فیس بوک خوانده بودم اما گمان نمی بردم که این خداحافظی همیشگی باشد .
اطمینان دارم که شما با خواندن این چند خط من را به نفهمیدن و درک نکردن متهم خواهید فرمود ولی با این وجود دلم می خواهد که با صداقت بنویسم و با صدای بلند بگویم که من هرگز با تصمیم فرشید منافی موافق نیستم . هرچند که این مخالفت من هیچ اهمیتی برای او و شما نداشته باشد …
برای این مخالفت دلیل دارم …
اینجا خانه ی من است . با همه ی خوبیها و بدیهایش . من به خانه ام دل بسته ام و او به من امید … اطمینان داشته باشید که عده ای کوتاه نظر تمام عزمشان را جزم کرده اند تا هنرمندان شاخص این مملکت به ته خط برسند و مهاجرت کنند تا این رفقا از شر درخشش ستاره ها در امان بمانند . رفتن فرشید نه تنها کمکی به حال طرفداران او محسوب نمی شود بلکه آنها را در گوشه ی تنگ افسردگی و نا امیدی محبوس می کند . باور کنید اگر امثال فرشید منافی ها در ایران بمانند و خانه ی خودشان را ترک نکنند آنگاه نشیدن صدای آنها طراوت بخش تر از شنیدن صدایشان از خانه ی غریبه خواهد بود …
یک چیز دیگر هم بگویم . باز هم شاید بدتان بیاید … اما دلم می خواهد شما هم بدانید که من با تمام وجودم معتقدم که هیچ کدام از این رسانه های بیگانه ذره ای برای مردم نجیب ایران دلسوزی نمی‌کنند و سردمداران آنها فقط به دنبال منفعت های شخصی خودشان هستند و حالا که وضعیت کشورمان چندان خوب نیست تمام همتشان را صرف ماهی گرفتن از آب گل آلود کرده اند . نمی‌توانم باور کنم که بی بی سی و یا صدای آمریکا به فکر خستگی پدران و افسردگی مادران این سرزمین باشند . قبول نمی کنم که رادیو فردا صدای نجابت و اصالت جوان رنج کشیده ی ایرانی باشد . از این ژست های آزاد اندیشی در رسانه های مرموز بدم می‌‌آید و از امثال فارسی وان متنفرم .
رفتن فرشید منافی را بهانه می‌کنم تا یک بار دیگر از برخی مدیران فرهنگی بخواهم این خواب آلودگی زجر آور را هر چه زودتر رها کنند که این قطره های بی توجهی اندک اندک به سیل بنیان برانداز هویت و فرهنگ بدل خواهد شد . تا کی می‌خواهید سخنرانی های فلسفی انجام بدهید و خودتان را سلطان بی مثال عرصه ی مدیریت جا بزنید و به ماها بگویید که بر اثر جانفشانی های شما تمام سلولهای فرهنگی هنری مملکت ذوق زده شده اند ! ظاهرا خودتان هم باورتان شده !
کمی سعه صدر و احترام به هنرمندان کشورمان فضا را پر از اکسیژن امید خواهد کرد و هرگز هیچ فرشیدی به فکر رادیو فردا نخواهد افتاد .
من با قدرت در خانه ام می‌مانم و به جای رفتن به رادیو فردا با جوان های نجیب این خانه همراه می‌شوم تا دلتنگی شان را بفهمم و دلخوشی ام را با آنها قسمت کنم و به آنها بگویم که در این سی سال زندگی هرگز ندیده ام پس از غرش ابر سیاه رنگین کمان نرقصد …

۱۳۸۹ خرداد ۱۱, سه‌شنبه

گفتگو با ملیکا شریفی‌نیا بازیگر مجموعه تلویزیونی «آشپزباشی»

نقش «شیرین» برایم جذاب بود
او فرزند کوچک محمدرضا شریفی نیا و آزیتا حاجیان است. هم اکنون مجموعه تلویزیونی «آشپزباشی» با بازی وی در حال پخش است. او در این سریال نقش «شیرین»، دختری ساده را بازی می‌کند. ملیکا شریفی نیا بازی در فیلم‌های اوینار، میکس، ابر و آفتاب، دیدار در استانبول، دایره زنگی و مهمان مامان را در کارنامه خود دارد. وی در مجموعه «آشپزباشی» برای اولین بار با مهراوه خواهر بزرگش هم بازی شده است. بازی اش در این سریال بهانه ای شد تا با وی، گفت وگویی داشته باشیم.

چه شد که برای بازی در مجموعه «آشپزباشی» انتخاب شدید؟

با «محمدرضا هنرمند» کارگردان این مجموعه، دوستی دیرینه ای داریم. البته سال‌ها بود که ایشان مرا ندیده بود اما من و «مهراوه» در ذهنش بودیم. بنابراین در تماسی از دفتر وی من و مهراوه دعوت به کار شدیم. به نظر کارگردان برای ایفای نقش دختری که خیلی علاقه دارد غذا بخورد و همیشه در رژیم است مناسب بودم چون به لحاظ فیزیکی هم به این نقش می‌خوردم.

ویژگی‌های نقش «شیرین» چه بود که انگیزه ایفای آن را، در شما به وجود آورد؟
اگرچه اکنون نقشم در قصه کم رنگ شده است اما شخصیت «شیرین» را دوست دارم. بازی در این نقش برایم جذاب بود. چون خیلی از ویژگی‌های او، شبیه خودم است. یعنی «ملیکا شریفی نیا» هم عاشق غذاست و همیشه این مشکل را دارد که باید رژیم بگیرد. شیرین دختر ساده ای است و با خواهر و برادرهایش سعی دارد تا مشکلات خانوادگی را حل کند. ترجیح می‌دهم نقش‌هایی را که جای کار بیشتری داشته باشد بازی کنم. اما یکی از دلایل مهمی‌ که پذیرفتم در «آشپزباشی» بازی کنم، حضور فاطمه معتمدآریا، پرویز پرستویی و محمدرضا هنرمند بود. علاقه مند بودم از تجربیات آن‌ها بهره ببرم.

ویژگی‌های نقش «شیرین» در فیلم نامه بود یا خودتان به نقش اضافه کردید؟

تمام این ویژگی‌ها در فیلم نامه وجود داشت. البته ویژگی‌هایی مثل علاقه اش به عکاسی، حیوانات و رشته تحصیلی اش را، با مشاوره و هم فکری کارگردان به شخصیت او اضافه کردم.

یکی از نکات قابل توجه در «آشپزباشی»، ارتباط میان شخصیت‌های مختلف است؛ این ارتباط چگونه برقرار شد تا نقش شیرین برای مخاطب باورپذیر شود؟

همه بازیگران این مجموعه، بسیار دوست داشتنی بودند. ما ناخودآگاه مانند اعضای یک خانواده شدیم. چون چندین هفته پشت سر هم با یکدیگر بازی داشتیم. آقای پرستویی و خانم معتمدآریا مانند یک پدر و مادر مهربان، ما را راهنمایی می‌کردند.از سویی مهراوه نقش خواهرم را بازی می‌کرد و در کار، با یکدیگر هم فکری کردیم. هر دو بازیگری را هم که نقش برادرانم را بازی کردند مانند برادران خودم دوستشان دارم. ما هنوز هم رابطه خود را با بچه‌های گروه حفظ کرده ایم و با یکدیگر رفت و آمد داریم و گاهی اوقات مجموعه «آشپزباشی» را باهم می‌بینیم. «مهرداد ضیایی» (دایی ام) بازیگر بسیار باسوادی است. علاقه و عشق آقای «ضیایی» به مطالعه عجیب بود. این خصوصیت ایشان به پدرم شباهت دارد. وی یکی از معدود افرادی بود که همیشه حرفی برای گفتن داشت. چون همیشه در حال مطالعه است. تک تک افراد مجموعه «آشپزباشی» باتجربه بودند و از آ ن‌ها بسیار یاد می‌گرفتم.

آیا صادقانه بازی خود و کار را نقد می‌کنید؟

من و دیگر بازیگران سریال «آشپزباشی» با این هدف به تماشای این مجموعه می‌نشینیم که درباره بازی‌های یکدیگر بحث کرده و نکات مثبت و منفی کار را بررسی کنیم به طور مثال چرا فلان قسمت طولانی بود؟ چه تدوین عالی داشت، یا تدوین می‌توانست بهتر از این شود. این دور هم جمع شدن‌ها برایمان فایده دارد، هم گپ می‌زنیم و کار را نقد می‌کنیم وهم هر سکانسی که می‌بینیم برایمان خاطره است و دلمان، برای آن روزها تنگ می‌شود.

در این مجموعه با «مهراوه» خواهر بزرگ تان هم بازی هستید در «آشپزباشی» چه قدر با یکدیگر تعامل داشتید؟

بسیار با هم تبادل نظر داشتیم. بعد از اتمام سکانسی که با هم بازی داشتیم، نظرش را درباره بازی‌ام می‌خواستم. اوایل کار اخم می‌کردم، اما مهراوه می‌گفت: «اخم‌هایت را باز کن». سی دی کار هم که برای دیدن چهره‌هایمان می‌آمد، خیلی به من کمک می‌کرد چون اشکالاتم را اصلاح می‌کردم. البته از نظرات و راهنمایی‌های پدر و مادرم استفاده می‌کردم. اما چون خواهرم (مهراوه) در کنارم بود خیلی کمکم کرد. زیرا یک بازیگر چهره و بازی خودش را نمی‌بیند. اما اگر به یک نفر اعتماد داشته باشی که درباره بازی ات نظر بدهد خیلی موثر است. از تجربه همکاری با «مهراوه» بسیار راضی هستم.

حضور بازیگرانی چون پرویز پرستویی و فاطمه معتمدآریا، چه قدر در بازی شما تاثیر داشت؟

بسیار زیاد. این بزرگواران بازی ما را تصحیح می‌کردند. حضور پرویز پرستویی برایم مثل کلاس درس بود. چون یاد گرفتم که چه قدر روی نقش‌هایم تمرکز کنم. پرستویی تمام سکانس‌ها را برای خودش بازنویسی می‌کرد و بارها آن‌ها را می‌خواند. وقتی هم نقش نداشت، سر صحنه حاضر می‌شد تا در فضای کار قرار گیرد. شیرین نقش سختی نبود چون فراز و نشیب نداشت و اجرای آن، برایم راحت بود. اما اگر نقشی را بازی کنم که جای کار داشته باشد از تجربیاتی که از پرویز پرستویی کسب کردم، استفاده خواهم کرد. این انرژی و حساسیت و تلاش پرستویی، مرا یاد مادرم می‌اندازد. سبک کاری شان مانند یکدیگر است. من این شیوه کاری را خیلی وقت پیش از مادرم آموختم.

آیا مجموعه «آشپزباشی» از طنز موقعیت بهره گرفته است؟

من طنز موقعیت را دوست دارم. کارهای طنز را کم تماشا می‌کنم چون طنز لودگی در سینما زیاد شده است، سلیقه ام کار طنز نیست اما به طنز موقعیت علاقه دارم. طنز «آشپزباشی» موقعیت خفیفی است که در بطن ماجرایی جدی و تراژیک، کمک می‌کند تا ادامه ماجرا را ببینیم.

کار با محمدرضا هنرمند را چگونه ارزیابی می‌کنید؟

ایشان بسیار به کار خود مسلط است. بازی‌هایم در طول کار با حساسیت و دقت نظر وی صورت می‌گرفت. او حتی نحوه بیان دیالوگ‌ها، فاصله گذاری جملات و میمیک صورت بازیگران را کنترل می‌کند. نقش «شیرین» برایم جای کار نداشت. من در موقعیت‌های مختلف صدایم را زیر، بم و گاهی هم بچگانه می‌کردم البته به خاطر سن کم شیرین مجبور بودم این گونه صحبت کنم. حتی گاهی اوقات به ناچار جیغ می‌زدم. خیلی از دوستان به من می‌گویند که چرا نقشت کم رنگ است. باید بگویم ابتدا نقشم در فیلم نامه بیشتر بود. مردم ما که به مجموعه‌های روتین شبانه عادت کرده اند، ممکن است «آشپزباشی» به نظرشان ریتم کندی داشته باشد. اما حضور و هم بازی شدن در کنار بازیگران خوب کشور برایم خیلی مهم بود. امیدوارم در نقش‌های بعدی ام، حضور کم رنگ خود در «آشپزباشی» را جبران کنم.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۳۰, پنجشنبه

یک گفتگوی متفاوت با شقایق دهقان و خواهرش!

شقایق دهقان

زیبایی مصنوعی را نمی‌پسندم
«خیلی‌ها به‌ام می‌گفتند دماغ‌ات را عمل کن. بیشتر از همه، مادرم می‌گفت‌...
برخلاف بقیه مادرها که همه‌ش می‌گویند فرزند‌شان هیچ نقصی ندارد. من اگر بازیگر نبودم، حتما این کار را می‌کردم...» این‌ها را شقایق دهقان می‌گوید که بازیگر است و برعکس خواهرش، اصلا اهل ورزش نیست. بنفشه دهقان، خواهر شقایق، یک ورزشکار ملی است که به نوعی می‌شود گفت مسوول سلامت خانواده است. بنفشه به سوپرمارکت محله‌شان سپرده از فروختن کره، ‌خامه، پنیرخامه‌‌ای و لبنیات پرچرب به پدر و مادرش خودداری کنند. او حتی به خورد و خوراک خواهرش، شقایق، هم ایراد می‌گیرد و همیشه به او گوشزد می‌کند که اسید اوریک مهراب قاسم‌خانی (همسر شقایق که حتما اسم او را به‌عنوان نویسنده سریال‌های طنز پرطرفدار، زیاد دیده‌اید) بالاست و شقایق باید مقدار گوشت قرمز را در غذاهای او کاهش دهد. شقایق دهقان دو خواهر و یک برادر دارد. خانه آنها در همسایگی خانه پدری است و خواهر بزرگ‌اش در طبقه دوم همان ساختمان زندگی می‌کند. آنها همیشه کنار هم هستند و از همه مهم‌تر، همه‌شان از خوانندگان همیشگی هفته‌نامه «سلامت»‌ا‌ند. گفتگوی متفاوت ما را با این دو خواهر متفاوت می‌خوانید.

در خانواده دهقان، ورزش طرفدار بیشتری دارد یا هنر؟

شقایق: ما در خانواده وظایف‌مان را تقسیم کرده‌ایم. من اصلا ورزش نمی‌کنم و بنفشه هم اصلا کار هنری انجام نمی‌دهد. خواهر بزرگ‌ترم مترجمی زبان آلمانی خوانده و خانه‌دار است. برادر کوچک‌ام هم هر از گاهی مشغول کاری می‌شود و وقتی دل‌ا‌ش را زد، سراغ کار دیگری می‌رود؛‌ هنوز تکلیف‌اش خیلی مشخص نیست.
بنفشه: شقایق کمی اغراق می‌کند. ما همیشه شرایطی را داشته‌ایم که ورزش کنیم. شقایق دو سال از من بزرگ‌تر است و ما خیلی کوچک بودیم که به استخر می‌رفتیم و شنا یاد می‌گرفتیم. من کلاس پیانو می‌رفتم اما چون شقایق دل‌اش می‌خواست بسکتبال بازی کند، مرا هم به کلاس بسکتبال بردند اما من بسکتبال را ادامه دادم و شقایق رها کرد. من تا سال 80 بازیکن تیم ملی امید و تا سال 84 بازیکن تیم ملی بزرگسالان بودم. تحصیلات‌ام هم در همین زمینه است. از تیم ملی خداحافظی کردم اما همچنان در لیگ برتر بازی می‌کنم. من سراغ هنر نرفتم چون دیدم استعدادی در این زمینه ندارم. مدتی موسیقی کار کردم اما به جایی نرسید.
شقایق: خیلی از همکاران ما هستند که کار هنری می‌کنند اما سواد و فهم هنری ندارند؛ مثلا نمی‌توانید با او درباره یک فیلم یا کتاب صحبت کنید ولی چیزی که درباره بنفشه فکر می‌کنم، این است که او این فهم را دارد؛ با ما فیلم می‌بیند و درباره آن با هم بحث می‌کنیم و نظر می‌دهیم.

حالا چرا شقایق ورزش نمی‌کند؟

شقایق: من واقعا فرصت نمی‌کنم. تا قبل از تولد پسرم گاهی اگر فرصت داشتم شنا و پیاده‌روی می‌کردم. تا زمانی که سر کارم که هیچی؛ زمانی هم که در خانه باشم، این زمان حق «نویان» است چون واقعا احساس می‌کنم برایش کم وقت می‌گذارم.

مادر بودن سخت‌تر است یا بازیگری؟

شقایق: با تیمی که من برای مراقبت از «نویان» دارم، این کار اصلا کار سختی نیست! مادرم همیشه کمک‌ام می‌کند. خواهرم هم طبقه بالای ما زندگی می‌کند و مراقب است. خانمی هم در خانه مادرم زندگی می‌کند و وقتی من شب‌کارم، کنار «نویان» می‌خوابد. البته به هر حال کار سختی است و نگرانی‌های خاص خودش را دارد.

آخرین بار کی ورزش کردید؟

شقایق: بعد از زایمان. من در دوران بارداری 23 کیلوگرم اضافه وزن پیدا کرده بودم. حالت طبیعی آن 15، 16 کیلوگرم است اما من اصلا مراعات نمی‌کردم. بارداری راحتی داشتم و چون هیچ‌چیز اذیت‌ام نمی‌کرد، من هم خودم را رها کرده بودم. یادم هست شام دو تا بشقاب آلبالوپلو خوردم و روی آن، دو سه تا نان خامه‌ای. همه اضافه وزن‌ام را گردن بارداری می‌انداختم. کم کردن آن بعد از زایمان کار خیلی سختی بود که البته با رژیم و ورزش‌های بنفشه، این کار را انجام دادم.
بنفشه: من در دوران بارداری همیشه به شقایق می‌گفتم که ورزش کند. البته او تنبلی می‌کرد و خوب گوش نمی‌داد. بعد از زایمان، ‌من جرأت نمی‌کردم به او رژیم بدهم. فقط می‌گفتم برنج و نان کمتر بخور. ورزش در بارداری باید کاملا تحت نظر متخصص این کار صورت بگیرد.

این ورزش نکردن‌ها ریشه‌اش تنبلی است یا فرهنگی که بین ما رواج دارد؟

بنفشه: ببینید؛ من تدریس می‌کنم و افرادی را می‌بینیم که برای ورزش می‌آیند و دیگر سن آنها از سن قهرمانی گذشته اما وقتی اصولی ورزش می‌کنند، خوش‌شان می‌آید و ادامه می‌دهند. مشکل ما آموزشی است که یا غلط است، یا اصلا وجود ندارد. زنگ ورزش هنوز در مدارس ما رسمیت ندارد. خانواده‌ها باید به ورزش اهمیت بدهند.
شقایق: بچگی ما توی زنگ ورزش، ما هر کاری دل‌مان می‌خواست می‌کردیم و کسی کاری به کارمان نداشت. اصلا ورزشی در میان نبود.
بنفشه: من شاگردانی دارم که در 17، 18 سالگی برای اولین بار ورزش می‌کنند. این سن خیلی دیر است. همین الان هم ورزش در مدارس خیلی اجباری نیست. آموزش و پرورش در برخی مناطق اعلام کرده که اصلا نباید معلم ورزش داشته باشند و خود معلم پایه باید به بچه‌ها ورزش بدهد. در مدارس غیرانتفاعی که خود من الان تدریس می‌کنم، بچه‌ها گاهی می‌گویند که شما دست‌آخر به‌مان 20 می‌دهید و راست هم می‌گویند؛ مثلا بچه‌های دوره پیش‌دانشگاهی خیلی تحت فشارند و ورزش می‌تواند برای آنها مفید باشد ولی وقت ندارند.

بازیگر برای اینکه بدنی آماده داشته باشد، نیاز به ورزش دارد. این‌طور نیست؟

شقایق: درست‌اش این است که یک بازیگر همیشه روی فرم باشد اما سیستم کار ما در سینما و تلویزیون به نوعی است که لزوم آن خیلی احساس نمی‌شود. امیدوارم به جایی برسم که مجبور شوم ورزش کنم. از زمانی که پسرم به دنیا آمده، اتفاقا من خیلی پرکارتر شده‌ام. تقریبا یک سال است که من یک‌نفس کار می‌کنم. کارهای ما هم به شکلی است که نیمی از روز را سرکاریم. برای سریال «زن‌بابا» من روزی 16 ساعت سرکار بودم!
بنفشه: سال گذشته بعد از تولد «نویان»، شقایق و مهرناز، خواهر بزرگ‌ترم، را به زور بردم باشگاه ثبت‌نام کردم اما تنها یک ماه این فعالیت ادامه داشت. مهرناز مدت‌ها حرفه‌ای ورزش می‌کرد اما الان او هم کمی تنبلی می‌کند.
شقایق: خب، واقعا کار سختی است؛ یعنی زمانی که اضافه وزن زیادی پیدا کرده‌ای و باید آن را از بین ببری، در عین حال، یک موجود دیگر وجود دارد که تو باید همه حواس و تلاش‌ات برای او باشد. به همین دلیل، خیلی از خانم‌ها نمی‌توانند بعد از زایمان به وزن قبلی خود برگردند. غذایی که به بچه می‌دهی حتما برنج دارد، گوشت دارد، حبوبات دارد و هرچه از غذای بچه می‌ماند، معمولا مادرها می‌خورند و می‌گویند حیف است؛ و این وزن به جای کمتر شدن، مدام بیشتر می‌شود.

بدون ورزش،‌ خستگی 16 ساعت کار را چه‌طور از بین می‌برید؟
شقایق: با خواب! وقتی روزی 16 ساعت سرکار باشید ناخودآگاه ذهن‌‌تان درگیر است و خواب راحتی هم نمی‌توانید داشته باشید. هنوز ریتم کار در ذهن‌ام وجود دارد. من سعی می‌کنم قبل از خواب حتما یا فیلم ببینم یا کتاب بخوانم. شاید 10 دقیقه بعد از شروع فیلم خواب‌ام ببرد یا دو صفحه بیشتر کتاب نخوانم اما باعث می‌شود که از حال و هوای کار و اتفاقات روزمره بیرون بیایم تا راحت بخوابم.

رژیم یک بازیگر چه تفاوتی با رژیم یک ورزشکار حرفه‌ای دارد؟
بنفشه: برای ما که خیلی فرق دارد. من خیلی سختگیرم. روغن جامد از غذای من مدت‌هاست حذف شده. شقایق گاهی مرا مسخره می‌کند اما من قاشق‌های برنج‌ام را هم می‌شمارم. نان سفید اصلا نمی‌خورم. شیرینی نمی‌خورم. مزه گوشت قرمز را هم دوست ندارم و 10 سال است به آن لب نزده‌ام. بیشتر مرغ و ماهی می‌خورم. اما رعایت اینها برای شقایق خیلی سخت است. او عاشق گوشت قرمز است و اسیداوریک شوهرش بالاست اما هیچ‌کدام رعایت نمی‌کنند.
شقایق: من خیلی وقت‌ها ناهار و شام را سرکار می‌خورم. اگر حجم کار سنگین نباشد یا حوصله داشته باشم از خانه غذا می‌برم اما معمولا این اتفاق نمی‌افتد. همیشه غذایم پلو خورش است. ما هم دور هم می‌نشینیم و اصلا حواس‌مان به حجمی که می‌خوریم، نیست.
بنفشه: ما هنگامی که سرکار و در اردو هستیم، بیش از پیش حواس‌مان به خورد و خوراک‌مان است. تغذیه قبل از مسابقه‌ من برای بعضی‌ها خنده‌دار است؛ گاهی قهوه می‌خورم، گاهی بستنی، خیلی مواقع سیب‌زمینی پخته با لیموترش یا ماکارونی. خودم می‌دانم چی بخورم که بازده بیشتری داشته باشم. زمانی که درس می‌خواندیم وضعیت ما خیلی سخت بود. من هم کارشناسی ارشد می‌خواندم هم در روابط‌عمومی دانشگاه آزاد کار می‌کردم و هم عضو تیم ملی بسکتبال بانوان بودم. اساتید به هیچ‌وجه به ما اجازه نمی‌دادند به‌خاطر اردوها غیبت کنیم و محل کارم هم به راحتی مرخصی نمی‌داد. خب، رشته‌های ورزشی در ایران اصلا خانم‌ها را از نظر مالی تامین نمی‌کند؛ یعنی مثلا با یک سوم قرارداد یک بازیکن بسکتبال آقایان، می‌توان یک تیم لیگ برتری دختران را اداره کرد؛ یک تیم 12 نفره با مربی و بدن‌ساز را! هرچند که به نظر من، ‌کار شقایق از کار من سخت‌تر است.
شقایق: نه! فکر می‌کنم چون بنفشه ازدواج نکرده این‌طور فکر می‌کند. بالاخره بخشی از وظایف و مسوولیت‌های من به زندگی خانوادگی‌ام برمی‌گردد. شرایط من سخت‌تر است، نه کارم. ولی من فکر می‌کنم هیچ وقت نمی‌توانم با بچه‌ها سر و کله بزنم و چیزی به آنها یاد دهم. من کارم را دوست دارم و کار خیلی فشار به من وارد نمی‌کند. هر کاری سختی‌های خاص خودش را دارد اما سختی‌های بازیگری مرا آزار نمی‌دهد.

شما کارتان را با کودکان شروع کردید؛ درست است؟
شقایق: بله؛ من 4 سال برای گروه کودک به عنوان نویسنده و بازیگر کار کردم. در شبکه جام‌جم هم اجرای زنده داشتم. البته این هم نوعی آموزش بود اما به شکل غیرمستقیم؛ یعنی لازم نبود با آنها سروکله بزنیم. کاری را چند سال پیش داشتیم که من نویسنده بودم و سحر ولدبیگی، مجری. در هر برنامه چند کودک برای حضور در استودیو می‌آمدند. من گاهی واقعا نمی‌توانستم آنها را تحمل کنم و بیرون می‌رفتم. البته «نویان» فرق دارد. بالاخره بچه خودم است و رفتارها و عادات‌هایش را می‌شناسم و وظایفی نسبت به او دارم.
بنفشه: نگهداری از «نویان» واقعا کار ساده‌ای است. یک کارتون دایناسور دارد که اگر آن را برایش بگذاری دیگر تکان نمی‌خورد؛ لحظه به لحظه‌اش را حفظ است. «باربد»، پسر خواهر بزرگ‌ترم، کلاس اول است و کمی با هم بازی می‌کنیم. البته کمی چاق شده و مادرش او را کلاس ورزش می‌گذارد. من وقتی بچه‌های چاق را می‌بینم دل‌ام می‌خواهد از پدر و مادرشان بپرسم چرا این‌طور با آنها برخورد می‌کنند و مراقب‌شان نیستند؟!

پدر و مادرتان جزو کدام دسته‌اند: ورزشکار یا هنرمند؟

شقایق: راستش، ما پدرمان را آرزو به دل گذاشتیم. او در آلمان مهندسی مکانیک خوانده و زندگی‌اش بر اساس نظم و ترتیب معنا می‌شود. اصلا از این ماجرا سردرنمی‌آورد که شغلی باشد که شب سرکار بروی و نتوانی برای درآمدت برنامه‌ریزی بکنی...بنفشه: اما ورزش کردن من را دوست دارد و من هم خیلی دل‌ام می‌خواست بازی مرا از نزدیک ببیند که خب، این امکان وجود ندارد. پدرم هیچ اجباری برای رشته و کار ما نداشت. او تاکید دارد در هر رشته‌ای که فعالیت می‌کنیم باید تحصیلاتی در آن زمینه داشته باشیم و در آن شغل از بهترین‌ها باشیم.

روی خورد و خوراک آنها هم نظارت می‌کنید؟‌
بنفشه: اصلا زیربار حرف‌های من نمی‌روند. من سوپرمارکت محل را تهدید کرده‌ام که هیچ وقت نباید به آنها ماست و پنیر پرچرب و کره بدهد. پدرم اضافه وزن دارد و چربی‌های زیادی در ناحیه شکم دارد که از خطرناک‌ترین شکل تجمع چربی‌هاست. الان چند وقتی است که از دست من فراری شده‌اند و در ویلایی در جاجرود، به این بهانه که آب و هوای تهران برای ما مساعد نیست، زندگی می‌کنند.
شقایق: یک بار برای خرید با پدرم به فروشگاه شهروند رفته بودم. یواشکی خامه برداشته بود و پشت‌اش قایم کرده بود که من نبینم.

شقایق دهقان از بازیگرانی است که هیچ‌گونه جراحی زیبایی انجام نداده و صورت‌اش صورت خودش است. چرا؟

شقایق: راستش، خیلی‌ها به من می‌گفتند دماغ‌ات را عمل کن. بیشتر از همه، مادرم می‌گفت‌ـ‌ برخلاف بقیه مادرها که اعتقاد دارند فرزندشان هیچ نقصی ندارد. من اگر بازیگر نبودم، حتما این کار را می‌کردم. اگر صورت‌ام برایم مهم نبود، این کار را انجام می‌دادم. ولی احساس می‌کنم صورت‌ام مصنوعی می‌شود و می‌ترسم تماشاچی مرا با آن قیافه جدید نپذیرد. من برای شغل‌ام احترام قایل‌ام. به نظر من بازیگر باید بتواند با صورت‌اش هر نقشی را بازی کند. من واقعا درک نمی‌کنم چه‌‌طوری می‌شود با دماغ عمل‌کرده، مثلا یک نقش تاریخی بازی کرد یا با صورتی که به‌اش بوتاکس تزریق شده، چه‌طور می‌شود اخم کرد. به نظرم این کار کسانی است که کار مدلینگ می‌کنند. من اصلا زیبایی مصنوعی را نمی‌پسندم.
بنفشه: البته برای بعضی‌ها این اعمال زیبایی، تنها جنبه زیبایی ندارد؛ مثلا دماغی که خیلی بزرگ است یا لبی که حال طبیعی ندارد، اعتماد‌به‌نفس فرد را کاهش می‌دهد و او را آزار می‌دهد و جراحی‌ زیبایی برای او جنبه درمانی و روانی دارد و نمی‌توان او را نکوهش کرد اما این اعمال برای یک بازیگر باید با دقت خاصی صورت بگیرد. من ترجیح می‌دهم به جای جراحی، با خورد و خوراک سالم و استفاده از کِرِم‌های مختلف، پوست خوب و اندام متناسبی داشته باشم. اکثر خانم‌ها به ظاهرشان خیلی اهمیت می‌دهند. خوش به حال آنهایی که با چیزی که به عنوان زیبایی برای ما تعریف می‌شود، فاصله دارند اما اعتماد به نفس خوبی دارند. به نظر من انجام کاری که باعث شود خودت را زیباتر ببینی، ایرادی ندارد؛ هر چند که توانایی‌ها و دانسته‌ها هم می‌تواند اعتماد به نفس را بالا ببرد. دوست‌های من واقعا به نسبت هم‌سن‌و‌سالان‌شان جسورند،‌ شاداب‌اند و معمولا رانندگی‌های خوبی هم دارند! در روابط اجتماعی آدم‌های موفقی هستند. ورزش اعتماد به نفس بالایی به افراد می‌دهد.

۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۲, چهارشنبه

کپ و گفتی با صاحب تپل ترین و حرفی ای ترین پی کی در تهران

بخوانید و ببینید که ماشین جمع کردن باید کامل باشه و فقط ارتفاع نیست به قول آقای قائم مقام اگر خواستید جمع کنید این گزارش و بخوانید .

ابتدا خودتون رو معرفی کنید: من احمد قائم مقام فراهانی هستم .

چند سالتون است؟ من متولد 1360 هستم .

علاقه مندی شما به اتومبیل از چه موقع شروع شد؟ از وقتی که دنیا رو فهمیدم عاشق اتومبیل بودم .

اولین ماشینی که جمع کردید: همین اتومبیل است .

چندسال پیش جمع کردید؟ 5/2 قبل .

انگیزه شما از جمع کردن این اتومبیل چه بود؟ عشق من اتاق رنو بوده و هست وخواهد بود .

الفبای ماشین بازی چیست؟ فقط رینگ و لاستیک و ارتفاع نیست مثل بعضی ها که تازه ادعای ماشین بازی هم می کنند باید به همه چیز اتومبیل رسیدگی شود زیربندی، ترمز، بدنه، موتور و... نه این که یه ارتفاع ویه سیستم والسلام باید به همه چیز برسی تا ماشین باز شی در یک جمله مختصر باید همه چیز در نظر گرفته شود .

چه طور به فکر شرکت کردن درنمایشگاه افتادید؟ ماشین و که جمع کردم می خواستم ببینم که چه طور شده مردم نظرشون چیه مقام میاریم یانه در کل می خواستم خودم رو محک بزنم ببینم حرفی برای گفتن دارم .

نمایشگاه های که شرکت کردید: ابتدا نمایشگاه موتور اسپرت بود و بعد اتومبیل رو ارتقاء دادم و در نمایشگاه Carnp شرکت کردم .

برای شرکت در Carnp چقدر ارتقاء دادید؟ جلوپنجره و سپر طرحش عوض شد ارتفاع پایین تر اومد سیستم عوض شد شیشه ها وآینه ها برقی شدند .

اینم از فیلم تند و سریع !!

عناوین شما در نمایشگاه ها: در دو تا نمایشگاه مقام اول را کسب کردم .

روز اولی که گرفتید اولین حرکت هایی که روی اتومبیل انجام دادید: رینگ ولاستیک و ارتفاع و سیستم .

چقدر طول کشید که به این شکل تبدیل شود؟ 5/1 طول کشید تا این طور شد چون خرد خرد ماشین و جمع کردم .

چه قسمتی از این اتومبیل بیشتر طول کشید؟ بدنه این اتومبیل بود که 5/4 طول کشید .

آپشن های اتومبیل شما در کدام موسسه بسته شده؟ من پیش آقای مظهری بیشتر کارهای این اتومبیل رو انجام دادم .

کدام موسسه؟ اتوبان

کارهایی رو که به شخصه روی اتومبیل انجام دادید: من فقط طرح بدنه را دادم .

طرحی که کاپوت ماشین رو کشیدید روی چراغ طرح خودتون بوده؟ نه این رو من در سایت رنوفرانسه پیدا کردم .

بدنه اتومبیل شما را چه کسی ساخته؟ بردم خیابان خواجه نظام تعمیرگاه پارس خودرو.

مدتی که اتومبیل شما در سایت Carnp بود برای فروش واقعا فروشنده بودید؟ نه قصد فروش نداشتم فقط گفتم ماشینی که این همه لوازم داره مثل بقیه که می زنند توسایت من هم زده باشم همین !

رینگهای اتومبیل رو چرا عوض کردید؟ رینگهای قبل 15 بود ولی این رینگی که انداختم بسیار حرفه ای و 13 است و رینگ 15 بسیار جلوبندی رو اذیت می کنه ولی این رینگ بسیار سبک و زیبا و حرفه ای است و ماشین رو بسیار تپل کرده .

این رینگ کمیاب رو از کجا پیدا کردید؟ به یکی از دوستان سپردم و دو سه هفته ای طول کشید ولی پیدا شد .

روی موتور ماشین هم کار کردید؟ نه به اون صورت فقط سرسیلندر زدم و زاویه سوپاپ رو تغییر دادم .

با این همه تفاسیر ضعف اتومبیل شما به نظر خودتون کجاست؟ فقط موتور نداره .

چرا SmockوBack Fire بستید؟ دلیل خاصی نداره ولی باحاله .

کجاها استفاده می کنید؟ ازسیستم Back Fire که دیگه استفاده نمی کنم Smock هم موقعی که کسی شاخ بازی درمیاره می زنم ولی در اتوبان اصلا نمی زنم .

اهل سرعت و کل کل هستید؟ الان دیگه نه ولی قبلا بودم .

یک خاطره بد از این اتومبیل بگید: یک دفعه صبح ساعت 5/7 بود داشتم تو نیایش می رفتم یادگار رو به سمت خروجی نیایش رفتم با سرعت 110 کیلومتر پیچیدم توخروجی دیدم یک پیکان با سرعت 20 کیلومتر جلوی من داره می ره نتوانستم کنترل کنم ولی نهایت تلاش رو کردم که رفتم تو گارد ریل خوشبختانه زیاد ماشین آسیب ندید .

چقدر ضرر کردید؟ حدود 2 میلیون تومان

این اتومبیل با خود پول ماشین تا حالا چقدر برای شما تمام شده؟ 15 میلیون تومان .

وقتی با این اتومبیل بیرون از خانه می روید مردم چه می گویند؟ همه حال می کنند و می گن عجب چیزی جمع کردی و به به و چه چه می کنند و اینها همه باعث می شه که من احساس غرور بهم دست بده .

تا حالا پارکینگ خوابییده اتومبیل شما؟ همین 3 روز قبل !

شما چه اتومبیل سوپر اسپرتی را دوست دارید؟ لامبورگینی مورسیه لگو .

اگر یک بودجه 5 میلیون تومانی به شما بدهند چه می کنید خرج این می کنید یا اتومبیل رو عوض می کنید؟ اگر اجازه بدید رو همین اتومبیل خرج می کنم .

چه کار می کنید؟ یک موتور Bpt می بندم روی این ماشین تپل مپل !

چه کلوپ های تیونینگی رو قبول دارید؟ اول Carnp بعدش کلوپ Motor Sport

اگر بفروشید چی جمع می کنید؟ با این اوضاع دیگه جمع نمی کنم .

اگر اوضاع درست شود و سخت گیری پلیس حل شود چی؟ ماشین ژاپنی جمع می کنم نه نه نه اشتباه گفتم یک 2002 جمع می کنم چون خیلی دوستش دارم .

چندتا از اتومبیلهای دوستانتون که واقعا اتومبیلهاشون رو قبول دارید: اول علیرضا دلجو بعد صمد خواجوی بعدش هم پراید شهریار دوستم بقیه هم یادم نمیاد .

کلوپ تیونینگ Carnp چقدر در روند تیونینگ این کشور تاثیر داشته؟ از سال 847 با اون نمایشگاه خفن در پیست کارتینگ آزادی تازه عشق این کارها تو بچه ها شروع شد قبل از اون اصلا به این شکل نبود که مثل الان بدنه ببندند و موتورو...تعویض کنند پس Carnp نقش اصلی را در این میان بازی کرده .

نمایشگاه های Carnp که تاحالا برگزار شده را تشریف آوردید؟ بله فقط یک دوره نتوانستم بیام ولی در کل حرف اول برای این کلوپ است و بس .

چه چیز موجب توقف رون تیونینگ در بین ماشین بازها شده؟ گیر دادن راهنمایی رانندگی که خیلی بچه ها رو داره اذیت می کنه و باعث شده که تقریبا کار تیونینگ اتومبیل بخوابه فعلان البته .

یک ماشین باز موفق باید قید چه چیزهایی رو بزنه؟ قید خانواده و پول و وقت !!!

در خانه چه کسانی شما را تشویق می کنند و چه کسانی با شما مخالف هستند؟ هیچ کس تشویق نکرده بابام مخالف هست ولی همه جوره خرج من و داده و وقتی که ماشین و می بینه باز حال می کنه با ماشین !

برای بهتر شدن تیونینگ در کشور چه باید بکنیم؟ واقعا سمت تیونینگ بروند نه ارتفاع سواری طرف میاد تا ته ماشین و میاره پایین بعد میره ادعا می کنه من ماشین باز هستم ماشین بازی که به این نیست پسر خوب باید همه چیز ماشین در نظر گرفته شود وقشنگ همه جای اتومبیل روش کارشه از بدنه گرفته تا موتور و زیربندی و شاسی و ... نه ارتفاع !!!

یک خواسته از پلیس راهنمایی و رانندگی: اینقدر به بچه ها گیر ندن بابا این ارتفاع ضرری به اون صورت واسه شما نداره که واسه خودمون داره ماشین زیرش گیر می کنه سپرش می شکنه و کلی خرج پشت دست ما می گذاره حالا گیر بدن به صدای اگزوز زیاد در جاهای خلوت و سیستم و... نه بدنه واسه چی به بدنه ماشین گیر می دید بدنه ماشین من به کی آزار می رسونه .

سال دیگه در نمایشگاه Carnp هستید با چه تغییراتی؟ هستم ولی تغییری فکر نمی کنم که بدم توماشین حالا به امید خدا .

ضعف و قوت نمایشگاه های Carnp رو می گید؟ ضعف فقط جوایز است که دلیلش را باید از آقا کلهر پرسید ولی قوت اینه که واقعا ماشین بازها جمع شده بودند همه بدنه و موتورو.. و برای مقام دادن از افراد خبره استفاده کردند .

خاطره خوب از نمایشگاه امسال: وقتی فهمیدم اول شدم بهترین خاطره من است .

پیشنهاد برای نمایشگاه بعد: نمیدونم یادم نمیاد .

پیشنهاد به ماشین بازهای شهری: نرن دنبال ارتفاع سواری ارتفاع تا یه حدی قشنگه نه این که ماشین بلا استفاده شه و افتخارهم بکنه البته دیگه الان ارتفاع سواری دلیلی برای افتخار نیست چون هرکی ماشین می خره هیچی هم که نداشته باشه اول سراغ ارتفاع میره و تا ته میاره پایین واقعا دیگه زیاد شده اگر می خواد ارتفاع بزنه کمک خارجی کارکنه نه این که بره ببره پیبش فلان کس باید خرج کرد .

۱۳۸۸ بهمن ۱۱, یکشنبه

بازیکن آرسنال و عشق به ایران

گزارش خبرگزاری مهر، کرباسیون که از پدری ایرانی و مادری ایتالیایی در آمریکا متولد شده، سابقه بازی برای تیم های آرسنال، برنلی و ایپسویچ تاون را دارد.


کرباسیون در گفتگو با سایت "بلیچرریپورت" در خصوص رشته فوتبال در آمریکا، بازی در آرسنال و همچنین فوتبال و مردم ایران سخن گفته است. کرباسیون در خصوص وضعیت فوتبال در کشور آمریکا اظهار داشت: فوتبال در ایالات متحده همواره در سایه ورزش هایی چون بسکتبال، راگبی و بیسبال قرار گرفته است. برای آمریکایی ها مشکل است که با فوتبال ارتباط برقرار کنند. این مثل این است که شما بخواهید انگلیسی ها به فوتبال آمریکایی بیش از هر ورزشی توجه نشان دهند.


کرباسیون در خصوص حضور در تیم فوتبال آرسنال اظهار داشت: وقتی من 18 ساله بودم به تیم فوتبال آرسنال پیوستم. من تنها آمریکایی آرسنال بودم. بازیکنانی از سوئد، فرانسه، انگلستان، ایرلند، آمریکای جنوبی و آفریقا در تیم ما حضور داشتند. فرانکی سیمک نخستین بازیکن آمریکایی آرسنال است و من نخستین بازیکن آمریکایی هستم که برای آرسنال گل زده است. این اتفاق در سال 2004 و در دیدار با منچسترسیتی روی داد. خوشحالم از اینکه برای یکی از بزرگ ترین باشگاه های جهان بازی کرده ام.
کرباسیون که در حال حاضر به عنوان استعدادیاب آرسنال در آمریکا به فعالیت مشغول است، در این خصوص اظهار داشت: از اینکه در سمت پیدا کردن استعداد برای آرسنال فعالیت می کنم بسیار خوشحالم. از اینکه هنوز جزوی از یک باشگاه بزرگ هستم خوشحالم و نهایت تلاش خودم را به کار می بندم تا بتوانم بهترین بازیکنان منطقه آمریکا را برای بازی در این تیم پیدا کنم.


از کرباسیون در خصوص خانواده اش سوال شد. وی تصریح کرد: پدر من اهل آبادان است و برای تحصیل به آمریکا مهاجرت کرد. تمام خانواده پدری ام به آمریکا مهاجرت کرده اند. مادرم هم برای تحصیل از ایتالیا به آمریکا آمد. من عاشق فرهنگ ایرانی هستم و همه چیز ایرانی ها را دوست دارم. پدرم از بدو تولد با زبان فارسی با من صحبت کرده است. من با اینکه نیمه ایرانی هستم با این حال بسیاری از دوستان ایرانی ام در عجبند که چطور پدرم توانسته فرهنگ، زبان و غذای ایرانی را در خانه ای که زنی ایتالیایی در آن حضور دارد، در من زنده نگاه دارد. مادرم در حال حاضر روش طبخ بسیاری از غذاهایی ایرانی بخصوص کباب را می داند.


وی افزود: هنوز بخت این را نداشته ام که به ایران سفر کنم اما دوست دارم این اتفاق خیلی زود روی دهد. می دانم پدرم دوست دارد به ایران بازگردد و جایی که در آن بزرگ شده و با دوستانش بوده را به من نشان دهد. می دانم مردم آنجا بسیار صمیمی و گرم هستند. رسانه ها همواره می خواهند بینندگان خود را متقاعد کنند که ایرانی ها سبک دیگری از زندگی را ارائه می کنند و در آنجا، وضعیت نابسامان است. اما مطبوعات از داد و ستد ایرانی ها و بازی کودکان با لبان خندان در خیابان ها چیزی نمی گویند. دوست دارم به ایران بروم و همه آن چیزهایی که پدرم گفته را از نزدیک ببینم.


کرباسیون در ادامه در خصوص تیم ملی ایران گفت: من نتایج تیم ملی را دنبال می کنم اما در خصوص بازیکنان به اندازه کافی اطلاعات ندارم. قبل از اینکه به آرسنال بپیوندم نیمی از مغز خود را به شناخت بازیکنان برتر فوتبال اختصاص داده بودم. من بویژه از تماشای بازی کریمی (علی) و مهدوی کیا ( مهدی) لذت می بردم. من در دوره ای برای چند ماه در آلمان بودم و بازی مهدوی کیا در هامبورگ را از نزدیک تماشا می کردم. می بایست هزار عکس با او می گرفتم اما این اتفاق نیفتاد.


این بازیکن 26 ساله افزود: تیم ملی ایران از سوی ایرانی های مقیم خارج حمایت می شود. دوستانم در انگلستان بازی های تیم ملی و حتی بازی های لیگ را به طور زنده دنبال می کنند. یکی از آنها اخیرا به تهران سفر کرده بود تا یکی از بازی های تیم ملی را در آزادی به نظاره بنشیند.


کرباسیون در خصوص علاقه ایرانی ها به تیم آرسنال گفت: فکر کنم آرسنال در ایران هم مانند دیگر نقاط جهان طرفدار دارد. من چند پسرعمو دارم که فکر می کنند منچستریونایتد بهترین تیم جهان است و چند پسرعموی دیگرم هم روی اسم آرسنال قسم می خورند. من تا به حال ایران نبوده ام اما فکر می کنم آرسنال طرفداران زیادی در این کشور دارد. زمانی که من در آرسنال بازی می کردم تعداد زیادی از ایرانی ها مرا می شناختند و پیگیر کارهایم بودند. یک بار فدراسیون فوتبال ایران از من خواست که برای تیم ملی ایران بازی کنم اما این پیشنهاد را رد کردم. البته بسیاری از ایرانی ها از این تصمیم من ناراحت شدند.
دانیل کرباسیون در پایان اظهار داشت: در حال حاضر از شغلی که دارم راضی هستم. زمانی که در آرسنال بازی می کردم بسیاری از ایرانی ها برای من پیغام می گذاشتند و من می دانستم از جانب مردمی که آنها را نمی شناسم، حمایت می شوم.

Related Posts with Thumbnails

  

دو مجموعه ارزشمند آموزش شعبده بازی و تردستی با ورق + تخفیف استثنائی 
قیمت: 15000   6500 تومان  

           

 

 

  

آموزش بدنسازی با سیستم Muscle & Fitness Series 
قیمت: 5000   4000 تومان  

           

 

 

  

آموزش مهارتهای فوتبال توسط دیوید بکهام+هدیه 
قیمت: 5500   4000 تومان  

           

 

 

  

آموزش تکنیک های مدرن دفاع شخصی با دست خالی 
قیمت: 6500   5000 تومان  

           

 

 

  

مجموعه 8 مستند دلهره آور + 20 فیلم ترسناک 
قیمت: 12000   6500 تومان  

           

 

 

  

کامل ترین و جدیدترین آموزش خیاطی به زبان فارسی 
قیمت: 14500   8000 تومان  

           

 

 

  

آموزش زبان نصرت 1 و 2 + تقویت حافظه نصرت در یک DVD با قیمت عالی 
قیمت: 6000   4000 تومان  

           

 

 

  

آموزش تعمیرات و مکانیک خودرو پژو 206 
قیمت: 4500   3800 تومان  

           

 

 

  

با این 3 دی وی دی استاد فتوشاپ شوید + ارزان + همراه هدیه 
قیمت: 9500   6500 تومان  

           

 

 

  

آموزش تقویت حافظه و تند خوانی (دکتر سیدا: مرد حافظه ایران) 
قیمت: 12000   7500 تومان  

           

 

 

  

مستند جدید و دیدنی شیطان پرستان ایرانی 
قیمت: 6000   4500 تومان  

           

 

 

  

تمامی نوار قصه های دوران کودکی شما در یک دی وی دی+هدیه - از دست ندید 
قیمت: 7000   4500 تومان  

           

 

 

  

مجموعه آلبوم ها و آهنگ های سنتی از قدیم تا امروز (کامل ترین مجموعه موجود) 
قیمت: 12000   7500 تومان  

           

 

 

  

کلکسیون مسابقات قویترین مردان جهان+هدیه (World Strongest Man) 
قیمت: 12000   9500 تومان  

           

 

 

  

مجموعه کامل سمینارهای تکنیک های موفقیت دکتر شاهین فرهنگ 
قیمت: 12000   6000 تومان  

           

 

 

  

کامل ترین مجموعه آلبوم ها و تک آهنگ های ترکی + هدیه(آهنگ های 2010 ترکی) 
قیمت: 17000   12000 تومان  

           

 

 

  

مستند جذاب حیات وحش پارک ملی YellowStone - زیرنویس فارسی 
قیمت: 8000   5500 تومان  

           

 

 

  

مستند جنجالی زنان فوتبالیست در ایران + هدیه 
قیمت: 6000   4000 تومان  

           

 

 

Template Designed by Douglas Bowman - Updated to New Blogger by: Blogger Team
Modified for 3-Column Layout by Hoctro, a little change by PThemes